{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( last minute )

تک پارتی
Jeon Jungkook

"دخترک پشت پنجره ایستاده بود آن سوی خیابان (پیاده رو)را نظاره گر بود. باران شرشر میبارید،آسمان روبه تاریکی بود.دخترک داستان انگار که منتظر کسی بود. دوباره برگشت سرکارش ......"
"باز پشت پنجره آمد بیرون را نگاه کرد. بخار نازکی از نفس های گرم دخترک بر روی شیشه نشست. لای پنجره باز کرد از لایه پنجره دوباره نزاره گر آن سوی خیابان (پیاده رو )شد ناامید پنجره را بست.بر روی شیشه با نفس های گرمش هو کشید. بخار نازکی روی شیشه نکش بست با نوک انگشتان نازکش عکس دو قلب به هم چسبیده را نقاشی کرد"
^ ویو پسر^
"پسرک دوان،دوان زیر باران خیس آب کشیده خودش را به آن سوی خیابان رساند. چشمانش را به پنجره بسته آن سوی خیابان دوخت .با حسرت نگاه می‌کرد ناامید هیچکس را ندید.تکیه بر دیوار زد‌. نگاهش را از روی پنجره برنداشت یک آن چراغ اتاق پنجره روشن شد.
پسرک عکس دوقلب نقاشی شده بر روی شیشه را دید. لبخندی بر لب آورد روی زمین نشست ضربان قلبش تند،تند میزد پاهایش را روی زمین خیس دراز کرد همه نگاهش میکردند .مثل دیوانه ها لبخندی از ته دل بر لبانش بود. اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود قطره اشک کوچکی از چشمان تیله ایش ،غل خوردو با آب صورت خیسش درهم آمیخت.نفسی از ته دل کشید لبخند زنان چشمانش رابست .توی خیابان هم همه ای شد "
×آقا آقا چه شده؟دیگر نفس نمی‌کشد به آورژانس زنگ بزنین
^ویو دختر^
"از صدای مردم خیابان ول وله ای شد،دخترک به پشت پنجره آمد. خیابان را نزاره گرشد که چه شده است. پنجره بخار آلود بود پنجره را باز کرد نگاهش را تیز کرد و از لابه لای مردم نقش مردی را دید که کنار پیاده رو دراز کشیده گویی خوشحال است.دخترک نگاهش را تیز تر کرد بله خودش بود.. دخترک دوان دوان نمی‌دانست پله هارا یکی سه تا می پرید. خودش را به آن سوی خیابان رساند نگاهش به نگاه بسته پسرک گره خورد با صدای لرزان گفت:"
+من..من اورا میشناسم.. اجازه بدهید ..بروم جلو*لرزش*
"مردم کنار رفتند دخترک سر پسرک رسید روی زانوهایش نشست دستان لرزانش رابه دست پسر رساند دستانش را گرفت. دستانی که همیشه گرم آرامش بخش بودند الان سرد بی روح بود. چشمانش مثل آقیانوس پرشده بود قطره اشک کوچکی همچو مروارید از چشمانش سر خورو گونه هایش را در آغوش گرفت. دستانش مثل دیوانه ها میلرزید بغضی که گلویش را زخم کرده بود را به سختی قورت داد. دستش را بر روی موهای مشکیش فرو برد و آن هارا کنار زد صورت پسرک را زیر نظر گرفت ولی وقتی هیچ علامتی از صورتش دریافت نکرد با صدای لرزان بلند گفت"
+جانگ کوک*بغض*
+جوئن جانگ کوک*بغض*
+بیدار شو... این اصلا شوخی خوبی نیست*بغض*بلند*
"کله آخر را با صدای بلندی گفت. سر پسرک را در آغوش گرمش گرفت دیگر هیچ کنترلی بر روی اشکایش نداشت. دست بی جون مشوقش را بیشتر فشوردو فریاد زنان گریه کرد"

(-من زندگیم را فدای کسی میکنم که دوستش دارم. و او ناامید فقط نزاره گر از پشت پنجره است.فرق بین من تو فدا کردن یک عمر زندگی ناقابل است.
از طرف:
-جوئن جانگ کوک )

finished...🥀

فک کنم اونایی که پیج اولم رو فالو داشتن میدونست که این فیک اولین فیکمه من این فیکم رو بیشتر از بقیه فیک هام دوست دارم بخاطر همین دوباره تو این پیجم گذاشتم امیدوارم عین اون یکی پیجم از این هم حمایت بشه
دیدگاه ها (۴)

still with you

محفل کارلو و بقیه. . . 🫧جیگرهمتون 🫧

BAD BOY LOVER 💋Part 9🍷دخترک کنجی از اتاق نشسته بود بغضی در گ...

𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝗈 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾 ، 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍𝖯𝖺𝗋𝗍:①بازم دخترک روی کاناپ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط